تبليغاتX
فرشته ی آریایی

فرشته ی آریایی

من یه فرشته ی آریایی شیطون هستم که خاطراتم رو با دوستام میخوام شریک شم. من یه دختر پاییزیم.

یادم آید روز دیرین، خوب وشیرین، اول ترم، وقت بسیار، درس اندک…

اما اینک روز آخر، روز تلخ امتحانات، آخر ترم، وقت اندک

درس بسیار، درس بسیار، درس بسیار !
نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:33 توسط فرشته ی آریایی| |

دارم نفس کم میارم.
نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:17 توسط فرشته ی آریایی|

هوای دلم بدجوری ابری!!!
نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:14 توسط فرشته ی آریایی|

چقدر روزا تکراری شدن!!! خسته شدم.

نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:13 توسط فرشته ی آریایی| |

آنه!
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت
وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات
از تنهایی معصومانه ی دست هایت
آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت
و دوران ملال آور زندگی ات
حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنه!
اکنون آمده ام تا دست هایت را
...
به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری
و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی
و اینک آنه! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست
در انتظار تو..
نوشته شده در هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 20:50 توسط فرشته ی آریایی| |

امروز خیلییییییییییییی خسته شدم!

صبح ساعت ۷ که از خونه رفتم بیرون ساعت ۲۰:۳۰ رسیدم خونه...

من که از کلاس ژنتیک هیچی یاد نگرفتم ... خدایا اخر ترم به دادم برس.

نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:6 توسط فرشته ی آریایی| |

با مهدیس و سارا کلاس ساعت ۴ پیچوندیم و  رفتیم پارک خوش گذشت! همین.
نوشته شده در دهم اردیبهشت 1391ساعت 20:35 توسط فرشته ی آریایی|

نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:35 توسط فرشته ی آریایی| |

ای کاش کسانی که دلتنگشان می شویم
لیاقت این دلتنگی را داشته باشند...
نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1391ساعت 12:33 توسط فرشته ی آریایی|

بله!

امروز خفن خوردم زمین و کلا دستام به فنا رفت... البته شانس آوردم نشکست جاییم!

اول هفته اونم ساعت ۷:۲۰ اینجوری شروع شه خدا به داده بقیش برسه!

 آز ژنتیک مرحله باکره گیری بالاخره تموم شد. تا مراحل بعد... .

نوشته شده در دوم اردیبهشت 1391ساعت 21:25 توسط فرشته ی آریایی| |

Design By : Night Melody